بردیا در آبان... برگریزان
به نام خدا...
پاییزه و پاییزه... شاهکار خلقته... چه طبیعتی... عاشقشم... انقدر تو نخ برگها و طبیعت پاییزم که تو هم تو خیابون حواست به درختهاست... به برگها... لذت ببر عزیزم...
روزهای کوتاه پاییز و سپری میکنیم... به سرعت نور میگذرن... با شیرین زبونی های تو نمی فهمیم چطور شب میشه... کی روز میشه...
شمارش تعداد میوه هایی که در طول روز میخوری از دستم در رفته... نارنگی... خرمالو... انار... امیدوارم یه هو سر و کله حساسیت به این میوه ها پیداش نشه...
گاهی یه حرفایی میزنی ... تاریخی... موندگار...
ادبیات فارسی و له و لورده و دگرگون میکنی... به جای کلمه ی نیومد میگی آمده نیست!!! به جای عبارت خوابم میاد میگی : خواب دارم ازین دست شیرین زبونی بسیاره الان ذهنم یاری نمیکنه... به نظر میاد مثل مردم کشور همسایمون حرف میزنی...
واقعا و الکی رو چنان به جا استفاده میکنی که میخوام قورتت بدم... میگم بردیا لباس بپوشیم بریم خرید ... میگی: واقن؟؟؟؟
میگی مامان جیش دارم... میگم واقعن؟ بدو میگی: نه باباااااا الکیییی
تی وی رو فقط سیاه و سفید تماشا میکنی... قربون این سلیقه ی متفاوت تو برم من... آخه فیلم رنگی که بهتره!
خییلی اهل مطالعه ای... خوشحالم

علاقت به پوشیدن کفشهای پاشنه بلند همچنان پا برجاست و دردسر ساز... میذاریم به حساب خانوم های دور و برت و علاقه ی تو به ارتفاع و بلندی...
اما این کارت و کجای دلم بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه میشه کیک باشه و انگشت بردیا نره تو خامه های کیک؟؟؟
سالگرد ازدواج همسایه های عزیز و مهربون طبقه بالا(عمو احمو و خاله سعیده) مبارک

پسر ایرونی... تابلوی ایرونی... هنر ایرونی

شیرین زبونی هات پی در پی


بردیا در آبان... برگریزان
